دلا امشب سفر دارم

شاید توبدانی

 

شاید تو بدانی ، اما فقط شايد !!!

 

من كه نمی دانم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
شاید بدانی از كجا شروع شد
شاید بدانی از كجا عاشق شدم
عاشق چشمانت
چشمان براق خیره كننده ات
عاشق دستانت
دستان لطیف امید دهنده ات
عاشق صدایت
صدای زیبای آرام كننده ات
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
از چه وقت اینگونه
لحظه های بی تو بودنم
مرگ آور است برای قلبم
و زهرآگین برای روحم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
چرا هیچ كلمه ای توان ندارد
توان از تو گفتن
كلمات را از چه زبانی گرد آورم
كه از تو بگویم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
كه می خواهم برای تو
بهترین بهترین ها را بنویسم
اما هنگام نوشتن
كلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند
حركت قلم كند تر از كندترین لاك پشت ها می شود
دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند
و می شوند تمام چیزهایی كه نبایند بشوند
اما باز هم تلاش می كنم
نشوند آن هایی كه دارند می شوند
تا شود كه برایت بنویسم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
كه از تو نوشتن چقدر دشوار است
نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تو خواهی خندید

 

به تو رسیدم

هنگامی که خندیدی

همیشه مهربانی تو در اندیشه من جاریست

من از اندیشیدن به تو خوشحالم

و

 از دوست داشتنت به خود می بالم

سرشارم از تمنای احساس عاشقی دستانت

و

خروشانم به سمت لحظات خوب به تو اندیشیدن

فردا زندگی آسان خواهد بود

تو خواهی خندید.

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 نخستين ديدارمان را به ياد داري؟؟

ديداري كه در آن زيباترين طليعه عشق را با تمام وجود نثارم كردي!!!

نخستين برخوردنگاهمان را به ياد داري

نگاهي كه تا ابد در خاطرم خواهد ماند؟

نگاهي كه مرا تا اوج بودن و ماندن رساند

نخستين كلام زيبايت تداعي بهترين روز روزگارانم گشت

تنها چندصباحي است كه از نخستين ديدارمان مي گذرد اما،

در اين چند صباح كوتاه وزيبا من و تو به ما رسييده ايم

واكنون من چه سرشارم، سرشار از عشق تو!سرشار ازلطف و مهرباني تو

و هزارهزارباردرودبرتو اي مهربان ترينم

درودبرتو كه تمام وجودم را به حيطه سرزمين گرم و مهربانت كشاندي

تنها آرزويم پركشيدن است، پركشيدن در آسمان زيباي  تو

تقديم از بي نهايت وجودم به كسي كه عشق را به قلبم هديه كرد...
نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


از وقتی خندیدی 

می خواهم بیشتر به دوست داشتنت  بیندیشم

میخواهم برای با تو بودن بهانه بیشتری داشته باشم

میخواهم سهم بیشتری از اندیشه هایم  را با تو قسمت کنم

میخواهم قدم  های  بیشتری با تو  بردارم

میخواهم بیشتر ببخشم

                      ببخشم

                      ببخشم

                        دوست داشتنم ر ا

                          اندیشه ام را

                           بودنم را

از وقتی خندیدی

خوشحالم .

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 
سکوت می کنم

 
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد


گویی صدای پای رهگذر است


رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها

 از من عبور می کند


غریبه ای که گویی آشناست


هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام


...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا


نه ، نه


...باور نمیکنم


یعنی او مرا می خواند!؟


صدایش چه آشناست


و قصیده ای که می خواند


گویی جایی آنرا نوشته ام


بگذریم

 برایت آرزو می کنم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان  هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .

 

ای کاش کسی هم برای من آرزو می کرد
نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم بهمن 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

امشب به یاد اسمت خوابم نمی برد باز

امشب به ياد اسمت خوابم نمی برد باز

مرغ دلم اسير است ديگر نمی پرد باز

زخمی که در دلم بود با رفتنت به خون شد

ليکن زبان الکن پرده نمی درد باز

اسمت ميان قلبم چون خنجری نشسته

خون بر دلم چو ليلی، مجنون نمی رسد باز

امشب به ياد چشمت در آسمان ستاره

گويی که شرمگين است هرگز نمی دمد باز

امشب به ياد رويت چشمم به ماهتاب است

اخم از رخ سپيدش بی تو نمی شود باز

امشب به ياد عشقت در سينه می تپد دل

از بهر تو تپيدن هرگز نمی نهد باز

بهر تو بود نازم هر کس خريد اما

دانم که چشم مستت آن را نمی خرد باز

قلبم ميان سينه چون بلبل اسير است

خو کرده با اسارت ديگر نمی رهد باز

اين يک شب سياه هم با ياد تو سحر شد

حتی شب سياه هم بی تو نمی رسد باز

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بیرنگی دریا گفتند 

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: شنبه هفدهم فروردین 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


من از این فاصله فاصله ها دلگیرم

بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم

دل من با همه آدمکهایی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خود خود درگیرم

دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم

مثل اینست که من با همه ی هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گیرم

ساعت گریه و غم هیچ نمی خواهد و من

در الفبای زمان خسته این تقدیرم

نویسنده: رحيم فرجي ׀ تاریخ: جمعه دوم شهریور 1386 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to rahimfaraji.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20

تبديل تاريخ ميلادي به شمسي و بلعکس -

تبديل تاريخ ميلادي به شمسي و بالعكس

بوسیله اين برنامه می توانید تاریخ شمسی را به میلادی و بلعکس تبدیل کنید

هجری شمسی

میلادی

سال

ماه

روز

جمعه 7 ژانویه (1) 2005
Friday, January 7, 2005
 

support : info@p30pedia.com